آخرین های هنر صدا ...

قصه‌ ضحاک مار به دوش ۱

پایگاه خبری گُلوَنی، سمیه باقری حسن‌کیاده: سلام دوستان خوب گُلوَنی. امروز هم یک قصه دیگه از شاهنامه براتون آوردم. داستان پادشاهی ضحاک و قیام مردم بر علیه ظلم او یکی از بهترین قصه‌های شاهنامه است که چون طولانیه تو چند قسمت براتون تعریف می‌کنم.

یکی بود یکی نبود. در  روزگار  قدیم، مردی از نژاد بزرگان عرب که نامش مرداس بود بر سرزمینی که به دشت سواران معروف بود و در همسایگی ایران بود حکومت می‌کرد.
 مرداس به عدل و سخاوت معروف بود، نوشیدنی‌اش شیر چهارپایان بود و اسب‌های تازی بسیاری در اختیارش بودند.
مرداس پسری داشت بی باک و پهلوان که نامش ضحاک بود.
ضحاک جوانی کم خرد و ظالم بود. یک روز سحرگاه، ابلیس به شکل پیری نیک‌خواه ظاهر شد و با افسون، خودش را خیرخواه او نشان داد.
چنان که ضحاک فکر کرد که راز خوشبختی‌اش در دستان آن پیر است. پس به سخنان زیبای او گوش داد و  دل به حرف‌های او سپرد و از پیر خواست تا او را آموزش دهد.
اما ابلیس در پاسخ گفت باید با من پیمان ببندی که از من با هیچ‌کس سخن نگویی و هر چه بگویم انجام دهی.
ضحاک با او پیمان بست.
ابلیس بعد از این که خیالش از فرمانبرداری ضحاک آسوده شد به او گفت که من تو را پادشاه جهان خواهم کرد اما با وجود پدرت این کار ممکن نیست و  پدر پیر تو سبب دور ماندن تو از جاه و جلال خواهد شد.
ضحاک وقتی این حرف را شنید، دلش به درد آمد و این خواسته را نپذیرفت. اما ابلیس گفت تو سوگند خورده‌ای نمی‌توانی از پیمانی که با من بسته‌ای سرپیچی کنی.
ضحاک گفت که این کار از دست من بر نمی‌آید.
ابلیس گفت من کار او را خواهم ساخت و تو فقط برای نجات او هیچ کاری نکن.
مرداس در کاخ خود باغ بزرگ و دلگشایی داشت و شب‌ها در تاریکی به آبگیری که در باغ بود می‌رفت و سر و تن در آن می‌شست.
ابلیس سر راه او چاهی کند و روی آن را با خس و خاشاک پوشاند. پیرمرد شب به سمت باغ رفت و هنگامی که به چاه عمیق رسید درون آن افتاد و کمرش شکست و این چنین مرداس خداپرست با همدستی پسری که او را با ناز و رنج بزرگ کرده بود و از همه گنج‌ها به او بخشیده بود، کشته شد. ولی این هم‌دستی در کشتن پدر، ضحاک را خوشبخت نکرد.
ضحاک پس از کشته شدن پدر، جایگاه او را مال خود کرد و ابلیس که می‌دید نقشه او به خوبی پیش می‌رود از ضحاک خواست که بار دیگر با او پیمان ببندد تا همیشه گوش به فرمانش باشد تا پادشاه جهان شود….
ادامه این داستان رو تو قسمت بعد براتون میگم.
یا حق

قصه امروز گلونی را بشنوید:

برای دانلود قصه اینجا کلیک کنید.

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=88619

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.