آخرین های هنر صدا ...

قصه رستم و سهراب

پایگاه خبری گُلوَنی، سمیه باقری حسن‌کیاده:سلام دوستای خوبم. امروز یک قصه دیگه از مجموعه داستان‌های شاهنامه براتون آماده کردم به اسم داستان رستم و سهراب.
یکی بود یکی نبود. یک روز رستم برای شکار به صحرا رفته بود که بعد از شکار و استراحت متوجه شد که اسبش گم شده است.
برای پیدا کردن اسب خود به شهر سمنگان که در آن نزدیکی بود، رفت.
شاه سمنگان از او پذیرایی کرد و به او قول داد که اسبش را پیدا کند و تا شب به قولش عمل کرد.
شاه سمنگان دختری داشت به نام تهمینه؛ رستم با او ازدواج کرد و پس از مدتی خواست که به ایران باز گردد.
پس مهره‌ای به تهمینه داد و گفت:«اگر فرزندی به دنیا آوردی که دختر بود این مهره را به موهای او ببند ولی اگر فرزندمان پسر شد آن را به بازویش ببند تا بتوانم او را بشناسم.»
رستم رفت و تهمینه پس از مدتی پسری به دنیا آورد و نامش را سهراب گذاشت.
سال‌ها گذشت و سهراب بزرگ شد و خواست به دنبال پدرش، رستم برود.
مادرش مهره پدر را به بازوی او بست و گفت:« با این نشانه پدرت تو را خواهی شناخت.
سهراب با لشکری بزرگ به طرف ایران حرکت کرد.
شاه ایران که در آن زمان کیکاووس بود برای مقابله با دشمن، رستم را برای جنگ به طرف سهراب فرستاد.
رستم و سهراب در میدان جنگ همدیگر را نشناختند و به جنگ پرداختند.
پس از مبارزه‌ای طولانی رستم سهراب را شکست داد و او را کشت.
سهراب قبل از مرگ به رستم گفت: «من پسر رستم هستم و اگر او بداند که من کشته شده‌ام تو را زنده نخواهد گذاشت.»
رستم گفت:«از کجا بدانم که تو پسر رستم هستی؟»
سهراب بازو بندش را نشان داد و رستم او را شناخت امّا پشیمانی سودی نداشت و رستم پسر خود را کشته بود!!

قصه امروز گُلوَنی را بشنوید:

برای دانلود قصه اینجا کلیک کنید.

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=88442

پاسخی بفرستید ...

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.