آخرین های هنر صدا ...

قصه شبی که شب نمی شد با صدای محمدعلی مومنی

به گزارش چندرسانه‌ای گُلوَنی، پادکست قصه شبی که شب نمی شد با صدای محمدعلی مومنی منتشر شد.

مشخصات پادکست

نویسنده و گوینده: محمدعلی مومنی

متن پادکست با صدای محمدعلی مومنی

یکی بود، یکی نبود، ننه‌سرمایی بود که همیشه آخر قصه پیداش می‌شد. اونجا که پای سفره هفت‌سین، مشغول لم دادن به متکاش می‌شد. تا عمو نوروز بیاد ببینَش. سرش رو بذاره روی سینه‌اش. صدای بهار رو به گوش بگیره. ولی خب همیشه ننه سرما به خواب می‌ره.
این بار می‌خواست سر قصه سر برسه. چه فایده که آخر برسه؟ این قصه، قصه خودشه. باید همه جا اعلام بشه «شب چله با حضور ننه سرما، توی یک شب تاریک و بلند می‌شه برپا»

پاییز خانوم مشغول آب و جارو کردن بود. ولی انگار نه انگار، نداشت اصلا سود. باد سر شوخی با پاییز خانوم داشت. هی دنبال برگ و بار درختا می‌ذاشت. برگا همه از شاخه‌ها پایین می‌پریدن. توی هوای پاییزی هی می‌رقصیدن. پاییز خانوم خم به ابرو نمی‌آورد. می‌نشست به تماشا، چای می‌خورد، هورت و هورت و هورت.
تا اینکه یهو در خونه‌اش رو زدن. شصتش خبردار شد که باید ننه سرما باشه. هنگومه برف و سوز و سرماشه.
ننه یه بارم که شده اول قصه رسید. شب انار و تخمه و پسّه رسید. نشست تا آسمون سیاه بشه. پر از ستاره‌های قد و نیم‌قد و ماه بشه. اما به جون شما شب نمی‌شد. نوبت شب‌نشینی و گپ نمی‌شد.

امشب مث دیشب نیست

ننه‌سرما همونجور که داشت گرد و خاکو می‌رُفت، زیر لبی با خودش هم می‌گفت «امشب مث دیشب نیست؛ این شبی که می‌گن شب نیست؛ اگه شبه، مث اون شب نیست!»
ننه‌سرما یه کم دل‌پریشون شد. افتاد به دل‌نگرانی و خوردنِ خود. از پاییز خانوم پرسید «ننه! پس چرا شب نمی‌شه؟ آخه امشب، شب منه!»
پاییز خانوم بی‌قراری ننه‌سرما رو که دید، لباشو یه کمی ورچید، یه نمه فکر کرد و پا شد و ناگهان دوید و دوید، تا به تلفن همراهش رسید. برداشت و برد به ننه دادش. بلکه سرش گرم بشه، یه هوا بکنه شادش.
گفت: ای ننه‌سرما، این تلفن همراهه. با این زمانِ بلندِ بلندِ بلند هم کوتاهه. تا چند تا چت و لایک بکنی، گوش به آهنگای شجریان و بنان و «پاول ون‌دایک» بکنی، آسمون هم دیگه تاریک می‌شه. دلش پر از ستاره و ماه، مثل خیک می‌شه!

شبی که شب نمی شد

ننه سرگرم اون ماسماسک شد، اصلا انگار هوش و حواس ننه هک شد. یه وقت به خودش اومد دید،‌ نیمه شبه. عقربه‌ها که دویدن، اما آخه این چه جور شبه؟ «امشب مث دیشب نیست، این شبی که می‌گن شب نیست، اگه شبه مث اون شب نیست!»
خواست بره در خونه همساده، ببینه چی شده؟ چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده؟!
ننه پاشو که از خونه گذاشت بیرون، نور چشاشو زد، سرش گیج رفت، قیلی ویلی رفت همچین و همچون. انگار نه انگار شب شده بود. انگار همه چی چپ شده بود. رنگ آسمون دیگه پیدا نبود. ضایع‌تر از این دیگه اوضا نبود. نه ماهی، نه ستاره‌ای، این دیگه شب یلدا نبود.

آلودگی نوری

شبش دیگه اصلا طولانی نبود. حتی شب ننه‌گرما هم اینقدر آنی نبود. پاییز خانوم گفت: به این می‌گن آلودگی نوری! چه روشنای بدی، روشنای چپاندنی، زوری!
تلفن همراه ننه سرما نوتیفیکیشن داد، اون ماسماسک اومدش به یاد، که بلندای شب رو بلعیده بود. چه شبی؟ شب دراز و دور، شده بود یه شهر فرنگ کوتاه و زود.
اینجوری دیگه اونم ننه سرما نبود. بی‌سرما زمستون فطیره، نداره سود. باید همین اول قصه به خواب بره پس. آخه این دیگه چه جور قصه‌اس؟!
اما یهو فکری به مغزش رسید. ننه فیوز برق محله رو پروند. زد زیر آواز و ترانه شبو خوند. ماسماسک زمان‌خوره رو هم ترکوند.
همین شد که یکی در خونه رو زد. برای پاییز خانوم و ننه سرما مهمون بود که اومد. شب یلدا قد کشید و بلندتر شد. تخمه، تخمه‌تر و انار، انار تر و قند، قندتر شد!

قصه شبی که شب نمی شد را با صدای محمدعلی مومنی بشنوید:

برای دانلود این پادکست اینجا کلیک کنید.

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=90723

پاسخی بفرستید ...

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.