آخرین های هنر صدا ...

قصه ضحاک مار به دوش ۲

پایگاه خبری گُلوَنی، سمیه باقری حسن‌کیاده: سلام دوستان خوب گُلوَنی.‌ براتون از آغاز پادشاهی ضحاک با هدایت ابلیس گفتیم. و حالا ادامه داستان:

ابلیس خود را به شکل جوانی زیبا، خوش سخن و آراسته در آورد. نزد ضحاک آمد و با زبان چربش او را ستایش کرد. به او گفت اگر پادشاه، من‌ را در خور خود بداند آشپزی هستم زبردست.
ضحاک تا این سخنان را شنید به او جایگاهی ویژه داد و کلید خورش خانه را در اختیارش گذاشت و ابلیس آشپزی را آغاز کرد. در آن زمان تازیان بیشتر از گیاهان خوراک درست می‌کردند و اهریمن کاری بد را شروع کرد و شروع به کشتن جانوران کرد. از مرغ و چهارپایان خوراک درست می‌کرد و یکی‌یکی پیش ضحاک می‌آورد.
ابلیس، ضحاک را با خون حیوانات پرورش داد تا او را نسبت به هر کاری بی‌پروا کند و هر کار ناروایی از او خواست، به فرمانش گوش دهد. ابلیس هر روز برای خوراک فردا فکر می‌کرد تا ضحاک را شگفت زده کند.
ضحاک هم دل به آشپز بسته بود. روز سوم برایش سفره‌ای چید از مرغ و بره و خوردنی های رنگارنگ. روز چهارم از راسته گوساله خوراکی خوش طعم ساخت. در این خوراک، زعفران، گلاب، شراب و مشک ناب ریخت. تا ضحاک این خوراک را خورد از طعم آن در شگفت ماند و به آشپز رو کرد و گفت هر چه می خواهی بگو تا من آن را برای تو برآورده کنم. ابلیس که در انتظار این لحظه بود، به او گفت: من در چنین جایگاهی نیستم ولی آرزویی دارم که فقط تو می توانی آن را برآورده کنی و آن بوسیدن شانه فرمانرواست و ضحاک هم بدون درنگ پذیرفت. ابلیس بدون معطلی بر شانه‌های ضحاک بوسه زد و در چشم بر هم زدنی ناپدید شد.
اما جای آن بوسه‌ها زخم شد و دو مار سیاه از شانه‌های او رشد کرد. ضحاک که پریشان و غمگین شده بود دستور داد تا آن مارها را قطع کنند ولی در کمال تعجب دو مار سیاه مثل شاخه‌های درخت دوباره از شانه‌هایش روییدند.
هر چه کردند نتوانستند چاره‌ای برای این درد پیدا کنند و باز ابلیس بود که به شکل پزشکی چیره دست در برابر ضحاک نادان ظاهر شد. پزشک رو به ضحاک کرد و گفت که این کاری است که شده و چاره کار، قطع کردن مارها نیست و باید آن را قبول کنی، باید به آن‌ها خوراکی بدهی، هر روز دو نفر را بکش و از مغز آن‌ها خورش درست کن و به آن‌ها بده تا شاید خود به این منوال بمیرند.
از آن سو در ایران هرج و مرج بود و آن روزگار خوب پادشاهی جمشید، پایان یافته بود. بی‌خردی‌های جمشید از شکوه و جلال او چیزی باقی نگذاشته بود. از هر گوشه‌ای کسی می‌آمد که می‌خواست پادشاه ایران شود.
در ایران جنگ و شورش بود تا این که خبر آمد در کشور تازی‌ها، شاهی قدرتمند است که پهلوانی دلیر می‌باشد. بزرگان سپاه ایران سوارانی را به سوی او فرستادند و از او کمک خواستند و او را شاه ایران زمین خواندند.
ضحاک هم بی درنگ با سپاهی از پهلوانان ایرانی و تازی به سمت جایگاه جمشید روان شد و جمشید هم که توان جنگ نداشت، تاج و تخت خود را رها کرد و گریخت.
جمشید صد سال از نظرها ناپدید بود تا این که در دریای چین به دام ضحاک افتاد و کشته شد.
تا مدتی ضحاک مارهایش را پنهان می‌کرد اما او هم پایان خوشی نداشت.
ضحاک هفتصد سال پادشاهی کرد و از همه خوبی‌های دنیا در اختیار داشت. تا این‌که….
قصه رو تا همین‌جا داشته باشید تا بعد…

 قصه امروز گلونی را بشنوید:

برای دانلود قصه اینجا کلیک کنید.

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=88623

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.