آخرین های هنر صدا ...

قصه چکاوک و مرد زودباور

پایگاه خبری گُلوَنی، سمیه باقری حسن‌کیاده: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد. چکاوک که خود را اسیر مرد دید گفت: ای بزرگوار تو در زندگی‌ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده‌ای و از خوردن آن زبان بسته‌ها هرگز سیر نشده‌ای، از خوردن من هم سیر نخواهی شد.

پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی به دردت بخورند و با به کارگیری آن‌ها نیک‌بخت شوی.

اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن.

مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت: پند دیگر این‌که هرگز بر گذشته غم نخور و بر آن‌چه از دست داده‌ای حسرت مبر.

سپس ادامه داد: اما در بدن من مرواریدی گرد و گران‌بها وجود داشت به وزن ۳۰۰ گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.

مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد. چکاوک که حال او را دید گفت پ: مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی مبر؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من ۱۰۰ گرم هم نیستم چگونه مرواریدی ۳۰۰ گرمی در بدن ما جا می‌گیرد؟

مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟

چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟
پایان قصه

قصه گلونی را بشنوید:

برای دانلود قصه اینجا کلیک کنید.

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=88143

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.