آخرین های هنر صدا ...

قصه کیومرث و اهریمن

پایگاه خبری گُلوَنی، سمیه باقری حسن‌کیاده: سلام. قصه امروز ما کیومرث و اهریمن، از مجموعه داستان‌های شاهنامه است.

یکی بود یکی نبود، کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را.
روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم‌ها در جهان روشنایی زندگی می‌کردند و دیوها در جهان تاریکی.
دیوها مثل شب، سیاه بودند. بازوی قوی داشتند و چنگال دراز.اهریمن گفت: «من جهان را مثل شب تاریک می‌کنم!»
کیومرث گفت: «من جهان را مثل روز روشن می‌کنم.»
اهریمن به دیوها گفت: «باید آدم‌ها را نابود کنید تا جهان تاریک شود و شما صاحب همه دنیا شوید!»
صدای غرش دیوها در آسمان پیچید و تخته سنگ های بزرگ را به سینه گرفتند. هوهو کردند و بلند شدند و پرواز کردند.
آدم ها  که در کوه و دشت زندگی می‌کردند  تا دیوها را دیدند به این طرف و آن طرف فرار کردند.
دیوها تخته سنگ‌ها را از آسمان بر روی آدم‌ها انداختند. زن ها جیغ و داد کردند. مردها به جنگ دیوها رفتند و بچه ها مثل خرگوش‌ها فرار کردند. اهریمن غرش کنان آمد و تاریکی را جلو آورد. آدم‌ها به دل غارها رفتند و جهان تاریکِ تاریک‌ شد. آدم ها فریاد کشیدند و کیومرث آمد.
کیومرث به تاریکی نگاه کرد. او بر گاوی به نام زرینه که مثل یک کوه بود، سوار بود. دیوها را دید که هوهو می‌کردند و تاریکی را در همه جا پخش می‌کردند. چشمان کیومرث مثل دو یاقوت بود و تاریکی را شکافت.
تاریکی بر همه جا سایه انداخت. نه روز بود  و نه روشنایی. شیرها و ببرها، پلنگ ها غرش کردند. عقاب‌ها، شاهین‌ها، پرستوها به دنبال خورشید بودند. گل‌ها، سبزه‌ها، درخت‌ها خشک شدند. دیوها نعره کشیدند و اهریمن با صدای بلند خندید. کیومرث فریادی بلند کشید. صدای او در کوه و دشت و بیابان پیچید. شیرها آمدند. ببرها و پلنگ‌ها آمدند. خرگوش‌ها و سنجا‌ب‌ها و راسوها و پرنده ها و آدم ها هم آمدند.
همه به دور کیومرث جمع شدند و او گفت: «دیوها با نعره خود ما را می‌ترسانند و جهان را تاریک می‌کنند. حال باید آن‌ها نعره ما را بشنوند.»
یک‌باره شیرها، ببرها، پلنگ ها غرش کردند. آدم ها فریاد کشیدند. گنجشک ها جیک جیک کردند. طوفان هوهو کرد و باد زوزه کشید. زمین و آسمان پر از غرش و فریاد و جیک جیک و هوهو و زوزه شد. پرنده‌ها در آسمان، آدم‌ها و جانوران در زمین با دیوها جنگیدند. کیومرث سوار بر زرینه بود. گرز بزرگی در دستش بود و این دیو و آن دیو را از پا درآورد و پیش رفت.
دیوها از چشمان درخشان او می‌ترسیدند و به دل تاریکی فرار می‌کردند. هر دیوی که بر زمین می‌افتاد، آتش می‌شد، دود می‌شد و به آسمان می‌رفت. صدای جیک جیک، بغ بغو و کوکوی پرنده ها در گوش کیومرث بود و دیوان را از سر راه بر می‌داشت. اهریمن نعره کشید. به دل تاریکی‌ها رفت. شب و سیاهی از کوه و دشت و بیابان دور شد.
خورشید تاریکی را شکافت و بیرون آمد. جهان غرق در روشنایی شد. آدم‌ها از شادی فریاد کشیدند، شیرها غرش کردند، پرنده ها آواز خواندند، طوفان به دنبال دیوها رفت، باد شاخه و برگ درختان را رقصاند.
آدم‌ها و جانوران همه به دور کیومرث جمع شدند و او را پادشاه خود کردند. کیومرث نخستین پادشاه جهان شد.

قصه گلونی را بشنوید:

برای دانلود قصه اینجا کلیک کنید.

پایان پیام

 

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=88226

پاسخی بفرستید ...

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.