آخرین های هنر صدا ...

ماجرای خرید دوچرخه

وقتی چندجای دیگه رفتم و دوچرخه رو قیمت گرفتم دیدم اصلاً پول ما به خرید دوچرخه نمی‌رسه.

چندرسانه‌ای گُلوَنی، محسن فراهانیامروز صبح زود، وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم ساعت ۲ بعدازظهر است. پدرم درون پذیرایی دور مبل راه می‌رفت و مدام زیر لب غر می‌زند. نزدیک‌تر که شدم فهمیدم به خاطر گرانی دوچرخه ناراحت است و مُسببینش را نفرین می‌کند. گفتم: پدر این همه چیز گرون شده شما هیچی نگفتی، حالا به خاطر گرونی دوچرخه ناراحتی؟

پدرم گفت: پسر جان تو نمی‌فهمی. دوچرخه از هرچیزی مهم‌تره.

پرسیدم: آخه چرا؟ مگه دوچرخه چی داره؟

پدرم گفت: تو که بچه بودی دو سه تا دوچرخه داشتی و صبح تا شب تو کوچه دوچرخه‌بازی می‌کردی، وضع الآنت شده این. تنبل و سست و بی‌تحرک.

حال نداری تا دستشویی بری. تا لنگ ظهر می‌خوابی و بی‌کاری. چون حال انجام هر کاری رو نداری. حالا وای به حال بچه‌های امروزی اگر نتونن تو کودکی و نوجونی‌شون دوچرخه‌سواری کنن.

امروز رفتم واسه داداشت دوچرخه بخرم، مغازه‌دار وقتی قیمت رو گفت فکر کردم داره شوخی می‌کنه. منم لپش رو کشیدم و گفتم ببین خودت داری سر شوخی رو باز می‌کنی‌ها. طرف با زنجیر افتاد دنبالم. وقتی چندجای دیگه رفتم و دوچرخه رو قیمت گرفتم دیدم اصلاً پول ما به خرید دوچرخه نمی‌رسه.

به پدرم گفتم: خب دوچرخه‌ی بچگی‌های من رو بده به داداش. چرا می‌خوای یه دونه نو بخری؟

پدرم آهی کشید و گفت: چند سال پیش همه دوچرخه‌ها رو فروختم. چه‌می‌دونستم قراره دوچرخه این‌قدر گرون بشه. کف دستم رو بو نکرده بودم که.

گفتم: بابا آخه با این وضع بازار نیازی به بو کردن کف دست نبود. گلی که مسئولان کاشتن همین طوری بوش میاد. نیازی به بو کردن نیست. آخه چرا همه‌شون رو فروختی؟

پدرم گفت: آخه می‌گفتن قراره همه چی خوب بشه. قراره کسی حرف از گرونی و تورم نزنه. می‌گفتن کاری می‌کنیم هم چرخ زندگی مردم بچرخه، هم چرخ دوچرخه‌ها. وایسا ببینم. وقتی گفتم دوچرخه‌ها رو فروختم تو چرا ناراحت شدی؟

گفتم: آخه من فکر می‌کردم دوچرخه‌ها هنوز تو انباری‌ان. دیروز یکی‌شون رو فروختم به یه دوچرخه‌فروش. پولش رو هم گرفتم زدم به یه زخمی. قرار بود امروز دوچرخه رو ببرم تحویل بدم.

پدرم با عصبانیت گفت: این چه کاری بود کردی آخه پسر. حالا من از کجا دوچرخه جور کنم؟ وایسا ببینم حالا به کدوم دوچرخه‌فروش فروختی؟

گفتم: همونی که دو تا خیابون بالاتر کنار سنگکی مغازه داره.

پدرم رنگش پرید، قلبش را گرفت و گفت: وای. این همونیه که من لپش رو کشیدم.

سپس غش کرد و افتاد وسط پذیرایی.

این روایت را با صدای میثم کریمی بشنوید:

برای شنیدن سایر آیتم‌های دو کلمه حرف یواش اینجا کلیک کنید.

 

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=89364

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.