آخرین های هنر صدا ...

نمایش رادیویی کتاب و کتابخوانی

چندرسانه‌ای گُلوَنی، نمایش رادیویی کتاب و کتابخوانی با اجرای میثم کریمی و محمد شعبانپور را بشنوید. نویسندگی این نمایش را پروین استکی برعهده داشت.

متن نمایش

محمد:(از در وارد می‌شود) میثم کجایی؟ بیا ببین چی گرفتم. باقلوا، با روانت بازی می‌کنه.

– میثم در حال جارو برقی کشیدن

محمد:(به میثم رسیده و با صدای بلندتر در همهمه‌ی صدای جاروبرقی) ببین چی خریدم.

میثم:(با صدای بلند) چی؟ چی می‌گی؟ این چیه؟

محمد:( صدای بلند) ببین خوشت میاد،

میثم:(صدای بلند)چی؟ خورشت میاد؟

محمد: (صدای بلند)کررررری؟ اینو خاموش کن تا بشنوی چی می‌گم.

میثم:(با صدای بلند)چیییی؟

محمد: جارو برقی را خاموش می‌کند.

( صدایش معمولی می شود)گفتم  اینو خاموش کن.

میثم:( با صدای بلند)چییی؟

محمد:(صدا آرام) میثم کر نیستم می‌شنوم، جارو رو خاموش کردم دیگه، آروم باش.

بابا میثم حالا این روشنه صدامو نمی‌شنوی درست، تو کتابم نمی‌بینی دست من؟ خورشت و کتاب چه سنخیتی با هم دارن آخه؟

میثم: حواس نمی‌ذاری برا آدم که، وسط کار میای سوال می‌پرسی، یه وقتم یه جارویی نکشی تو این خونه ها. اصلا انگار نه انگار تو اینجا زندگی می‌کنی.

محمد: اه اه اه، من جارو بکشم؟ عمرااا، ناسلامتی مردی گفتن، زنی گفتن.

میثم: بی‌شعور مگه من که جارو می‌کشم زنم؟

محمد: میثم جان عزیزم از تو بعیده، مگه زن بودن چه ایرادی داره؟

میثم: (حالت تهدیدآمیز و جدی) محمد یه چیزی بهت می‌گما.

محمد: باشه آقا، هفته دیگه من جارو می‌زنم. اینا رو ول کن ببین چی گرفتم.

میثم: یه جوری می‌گی ببین چی گرفتم انگار رفتی کوسه شکار کردی.

محمد: از اونم خفن‌تر. (صدای خاص) بیینااایی.

ببین چطوره.

میثم: (حالت شاد) اَاَاَ، اییول. خیلی وقت بود می‌خواستم بخرمش هی نمی‌شد.

محمد: ولی من خریدمش، حال کن.

میثم: از کجا خریدی؟ تو کتاب‌فروشی برو نبودی؟

محمد: (با لحن ادا) فقط تو کتابفروشی می‌ری… من نمی‌گم که ریا نشه وگرنه خیلی بیشتر از خیلیا کتاب می خرم.

میثم: کدوم خیلیا آخه؟(با حالت خنده) آخرین کتابتو دو سال پیش برا تولد خواهرزاده من خریدی.

(با خنده بیشتر) حسنی نگو یه دسته گل… حسنی و دزد ناقلا..

محمد: هرهرهر، مگه اونا کتاب نیستن؟

میثم: چرا، چرا.(می خندد)

محمد: خب دیگه خوشمزگی بسه، ببین دیگه چی خریدم..

(چند عدد کتاب را روی هم می‌زند)

میثم: چیی شده محمد تو کتاب خریدی؟

اَاَ باد و باران.. این کتاب عاالیه،

(شگفت زده تر) من او، واااای این بی‌نظیره پسر..

محمد: اینجا رو باش..(کتابی را در دست گرفته و تکان می‌دهد طوری که صدای برخورد صفحات به هم شنیده می‌شود)

میثم: چه کتابیه؟ اسمش چیه؟

محمد: نمی دونم. دیدم خیلی قطوره خریدمش.

میثم:(متعجب) چی؟ اسمشو نخوندی؟

محمد: نه، وقت این کارا رو ندارم من که اسم بخونم. همینطور که تو نمایشگاه می‌تابیدم چندتا کتابم انتخاب کردم برا تو قفسه کتابا. خییلی خالیه، یکی میاد خونمون زشته.

این یکیم دوسش دارم، جلدش خیلی هنری بود خوشم اومد، ببینش.(کتاب را به سمت میز و میثم پرت می کند)

میثم: کتابو چرا پرت می‌کنی بی‌فرهنگ.

( عنوان کتاب را می‌خواند) آن چیزی که باید بدانم…اثر..

محمد: ول کن بابا، چیکار داری اثر کیه.

میثم اون کتاب کوریت کجاست؟ پاشو بیارش.

میثم: می‌خوای برا چی؟

محمد: می‌خوام با این بینایی بزارمش کنار هم یه استوری مشت بزارم. حال کن ایده رو.. پاشو دیگه.

میثم: محمد تو واقعا فکر داری؟ اصلا چیزی به اسم مغز تو کلت هست؟ این کارای جلف چیه می‌کنی آخه؟ تو اصلا این کتابو نخوندی.

محمد: نه فقط تو مغز داری هندونه گندیده.

ببین میثم اصلا حوصله پند و اندرزاتو ندارم. کتابتو میاری یا نه؟

میثم: نه.

محمد: به درک، خودم می‌رم برمی‌دارم.

میثم: تو اجازه نداری بری سر وسایل شخصی من، اووی با توام،

محمد: حرف نباشه، تو برو جاروتو بزن.

ناهارم هوز درست نکردیا…

میثم:(عصبانی و صدای جیغ جیغو) کوفت بخوری، گفتم نرو سر وسایل من، محمد..

-صدای جرو بحث دور می شود و تمام.

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=89156

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.