آخرین های هنر صدا ...

یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما

مشغولیات ذهنی یک مسافر
قسمت هفتم : کجا بهتر از خونه آشنا

چندرسانه‌ای گُلوَنی، معین بادپا: این همه فامیل‌های ما اصرار می‌کنن بریم خونه‌شون. خب زشت نیست ما یه سر نریم اونجا. هر موقع تلفنی باهامون صحبت کردن گفتن تشریف بیارید، خوشحال می‌شیم. خب اگه خوشحال نشن که نمی‌گن. ما هم هر سال برنامه‌ریزی می‌کنیم می‌ریم شهرشون. یعنی هفته اول هر سال عید خونه‌شون بودیم. خیلی فامیل‌های خوبی‌ان. خیلی بامحبتن. نمی‌دونید چقدر خوشحال می‌شن ما رو می‌بینن.

برنامه روزانه

ما صبح که از خواب پا می‌شیم، صبحونه رو کامل آماده کردن. می‌خوریم، لباس می‌پوشیم، می‌ریم بیرون تا ظهر می‌گردیم. یکی دو بار به خودشون گفتیم بیایین ولی نمیان. اونقدر دوستمون دارن که می‌مونن خونه ناهار رو آماده کنن. که از بیرون می‌آئیم خسته‌ایم ناهار آماده باشه. ما ظهر که می‌آئیم، ناهار مفصلی تدارک دیدن. می‌خوریم، چرتمون رو می‌زنیم. بعدازظهر پدر خانواده میزبان ما رو با ماشینش می‌بره بیرون می‌گردونه. آخه جا نمی‌شیم. یه ماشین بیشتر نیست. بچه‌های هم‌سن و سال ما هم دارنا، ولی خب چی کار کنیم؟ آژانس بگیریم؟ پولش رو من بدم؟ از طرفی همه جا رو هم بلد نیستیم. باید بیاد باهامون. خانواده میزبان هم می‌مونه خونه تا به کارها برسه و شام درست کنن تا ما برگردیم. روز بعد هم دوباره همین‌طوری سپری می‌شه تا یک هفته.

خیلی خوشحال می‌شن می‌ریم خونه‌شون. باز هم تازه به ما می‌گن تشریف بیارید. اصلاً باور کنید ما به خاطر خوشحالی این‌هاست که هفته اول عید رو چند سال پشت سر هم رفتیم خونه‌شون. خودشون فکر کنم جایی دوست ندارن برن. البته با این وضعیت و برنامه‌ریزی ما جایی هم نمی‌تونن برن. حتی عید دیدنی یک ساعته خونه فامیل‌های دیگه‌شون. حتماً دوست ندارن دیگه.

رفیق معکوس ما

حالا برعکس این رفیق ما که فامیل اینها هم حساب می‌شه. همیشه بهشون اصرار می‌کنه که هرجا می‌خوان برن بگردن، حتماً باید خانواده میزبان هم برن. یعنی صبح که بلند می‌شن خودشون و خانواده میزبان با هم همه کارها رو انجام می‌دن، بعد ماشین می‌گیرن. اول باید خانواده میزبان لباس پوشیده از در خونه برن بیرون. بعد این رفیق ما و خانواده‌اش پاشون رو از در می‌ذارن بیرون. خب شاید دوست نداشته باشن. اینجور جاها براشون تکراری هست. اتفاقاً این فامیل مشترک به این‌ها هم اصرار می‌کنن که باز هم تشریف بیارین. ولی نمی‌دونم چرا چند وقته که هر موقع ما می‌خواهیم بریم خونه‌شون می‌گن نیستن. ولی رفیق ما که می‌خواد بره، حتی شده یک شهر دیگه بودن ولی خودشون رو رسوندن خونه تا از این‌ها پذیرایی کنن. ای بابا… ما از فامیل هم شانس نیاوردیم…

این روایت را با صدای معین بادپا بشنوید:

پخش از رادیو جوان
برنامه پی نوشت

  • تیتر : مصرعی است از صائب تبریزی

پایان پیام

لینک کوتاه مطلب : https://sound.golvani.ir/?p=86228

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.